دیگر حوصله ام سر رفته

درس های زندگی

 

نخستين درس مهم - زن نظافتچى
 
من دانشجوى سال دوم بودم. يک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر افتاد، خنده‌ام گرفت. فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن داشته است. سوال اين بود: ?نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت می‌کند چيست؟?
من آن زن نظافتچى را بارها ديده بودم. زنى بلند قد، با موهاى جو گندمى و حدوداً شصت ساله بود. امّا نام کوچکش را از کجا بايد می‌دانستم؟
من برگه امتحانى را تحويل دادم و سوال آخر را بی‌جواب گذاشتم. درست قبل از آن که از کلاس خارج شوم دانشجويى از استاد سوال کرد آيا سوال آخر هم در بارم‌بندى نمرات محسوب می‌شود؟
استاد گفت: حتماً و ادامه داد: شما در حرفه خود با آدم‌هاى بسيارى ملاقات خواهيد کرد. همه آن‌ها مهم هستند و شايسته توجه و ملاحظه شما می‌باشند، حتى اگر تنها کارى که می‌کنيد لبخند زدن و سلام کردن به آن‌ها باشد.
من اين درس را هيچگاه فراموش نکرده‌ام.
 
 
 
 
 
دومين درس مهم- کمک در زير باران
 
 
يک شب، حدود ساعت ٥/١١ بعدازظهر، يک زن مسن سياه پوست آمريکايى در کنار يک بزرگراه و در زير باران شديدى که می‌باريد ايستاده بود. ماشينش خراب شده بود و نيازمند استفاده از وسيله نقليه ديگرى بود. او که کاملاً خيس شده بود دستش را جلوى ماشينى که از روبرو می‌آمد بلند کرد. راننده آن ماشين که يک جوان سفيدپوست بود براى کمک به او توقف کرد. البته بايد توجه داشت که اين ماجرا در دهه ١٩٦٠ و اوج تنش‌هاى ميان سفيدپوستان و سياه‌پوستان در آمريکا بود. مرد جوان آن زن سياه‌پوست را به داخل ماشينش برد تا از زير باران نجات يابد و بعد مسيرش را عوض کرد و به ايستگاه قطار رفت و از آن جا يک تاکسى براى زن گرفت و او را کمک کرد تا سوار تاکسى شود.
 
زن که ظاهراً خيلى عجله داشت از مرد جوان تشکر کرد و آدرس منزلش را پرسيد. چند روز بعد، مرد جوان در خانه بود که صداى زنگ در برخاست. با کمال تعجب ديد که يک تلويزيون رنگى بزرگ برايش آورده‌اند. يادداشتى هم همراهش بود با اين مضمون:
?از شما به خاطر کمکى که آن شب به من در بزرگراه کرديد بسيار متشکرم. باران نه تنها لباس‌هايم که روح و جانم را هم خيس کرده بود. تا آن که شما مثل فرشته نجات سر رسيديد. به دليل محبت شما، من توانستم در آخرين لحظه‌هاى زندگى همسرم و درست قبل از اين که چشم از اين جهان فرو بندد در کنارش باشم. به درگاه خداوند براى شما به خاطر کمک بی‌شائبه به ديگران دعا می‌کنم.?
 
ارادتمند
خانم نات کينگ‌کول
 
 
 
سومين درس- هميشه کسانى که خدمت می‌کنند را به ياد داشته باشيد

 

در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت ميزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
 
- پسر پرسيد: بستنى با شکلات چند است؟
 
- خدمتکار گفت: ٥٠ سنت
پسر کوچک دستش را در جيبش کرد، تمام پول خردهايش را در آورد و شمرد. بعد پرسيد:
- بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به اين که تمام ميزها پر شده بود و عده‌اى بيرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن ميز ايستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت:
- ٣٥ سنت
- پسر دوباره سکه‌هايش را شمرد و گفت:
- براى من يک بستنى بياوريد.
خدمتکار يک بستنى آورد و صورت‌حساب را نيز روى ميز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تميز کردن ميز رفت، گريه‌اش گرفت. پسر بچه روى ميز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود.
 
يعنى او با پول‌هايش می‌توانست بستنى با شکلات بخورد امّا چون پولى براى انعام دادن برايش باقى نمی‌ماند، اين کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود.
 
 
 
 
 
چهارمين درس مهم- مانعى در مسير
 

 
در روزگار قديم، پادشاهى سنگ بزرگى را که در يک جاده اصلى قرار داد. سپس در گوشه‌اى قايم شد تا ببيند چه کسى آن را از جلوى مسير بر می‌دارد. برخى از بازرگانان ثروتمند با کالسکه‌هاى خود به کنار سنگ رسيدند، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند. بسيارى از آن‌ها نيز به شاه بد و بيراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند. امّا هيچيک از آنان کارى به سنگ نداشتند.
 
سپس يک مرد روستايى با بار سبزيجات به نزديک سنگ رسيد. بارش را زمين گذاشت و شانه‌اش را زير سنگ قرار داد و سعى کرد که سنگ را به کنار جاده هل دهد. او بعد از زور زدن‌ها و عرق ريختن‌هاى زياد بالاخره موفق شد. هنگامى که سراغ بار سبزيجاتش رفت تا آن‌ها را بر دوش بگيرد و به راهش ادامه دهد متوجه شد کيسه‌اى زير آن سنگ در زمين فرو رفته است. کيسه را باز کرد پر از سکه‌هاى طلا بود و يادداشتى از جانب شاه که اين سکه‌ها مال کسى است که سنگ را از جاده کنار بزند. آن مرد روستايى چيزى را می‌دانست که بسيارى از ما نمی‌دانيم!
?هر مانعى= فرصتى >>
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 21:49  توسط سهیل   | 

بزرگترین حفره دنیا

 

بزرگترین حفره دنیا در روسیه

 

 

این حفره بزرگ در واقع یک معدن الماس در سیبری شرقی در نزدیکی شهر میرنا در روسیه است. عمق این حفره 525 متر و قطر آن 1.25
کیلومتر است.



این ماشین خاکبرداری نیز بزرگترین ماشین دنیا به طول 13.36 متر و عرض 7.78 متر و ارتفاع 6.65 متر است که در حفره مورد نظر به کار می رود.



که البته این ماشین غول پیکر در برابر این حفره تنها یک نقطه بسیار کوچک است. به فلش قرمز در عکس توجه کنید.





مکش هوایی که در بالای این حفره به وجود آمده است بارها منجر به چندین حادثه و برخورد هلیکوپترها به یکدیگر شده است. به همین دلیل در حال حاضر هر گونه پردازی بر فراز این حفره ممنوع می باشد.







عکسی از یک ماهواره فضایی و حفره مورد نظر ....

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 21:47  توسط سهیل   | 

آرزوی کافی

 

در فرودگاه گفتگوي لحظات آخر بين مادر و دختري را شنيدم :
 
هواپيما درحال حرکت بود و آنها همديگر را بغل کردند و مادر گفت:  دوستت دارم و آرزوي کافي براي توميکنم.
دختر جواب داد: مامان زندگي ما باهم بيشتر از کافي هم بوده است. محبت تو همه آن چيزي بوده که من احتياج داشتم. من نيز آرزوي کافي براي توميکنم ."
آنها همديگر را بوسيدند و دختر رفت.
مادر بطرف  پنجره اي که من در کنارش نشسته بودم آمد. آنجا ايستاد و مي توانستم ببينم که مي‌خواست و احتياج داشت که گريه کند. من نمي‌خواستم که خلوت او را بهم بزنم ولي خودش با اين سؤال اينکار را کرد:  تا حالا با کسي خداحافظي کرديد که مي‌دانيد براي آخرين بار است که او را مي‌بينيد؟ "
جواب دادم: بله کردم. منو ببخشيد که فضولي مي‌کنم چرا آخرين خداحافظي؟ "
او جواب داد:  من پير و سالخورده هستم او در جاي خيلي دور زندگي مي‌کنه. من چالش‌هاي زيادي را پيش رو دارم و حقيقت اينست که سفر بعدي او براي مراسم دفن من خواهد بود . "
"
وقتي داشتيد خداحافظي مي‌کرديد شنيدم که گفتيد " آرزوي کافي را براي تو مي‌کنم.  مي‌توانم بپرسم يعني چه؟ "
او شروع به لبخند زدن کرد و گفت:  اين آرزويست که نسل بعد از نسل به ما رسيده. پدر و مادرم عادت داشتند که اينرا به همه بگن.  
او مکثي کرد و درحاليکه سعي مي‌کرد جزئيات آنرا بخاطر بياورد لبخند بيشتري زد و گفت:  وقتي که ما گفتيم " آرزوي کافي را براي تو مي‌کنم.  ما مي‌خواستيم که هرکدام زندگي اي پر از خوبي به اندازه کافي که البته مي‌ماند داشته باشيم.  سپس روي خود را بطرف من کرد و اين عبارتها را که در پائين آمده عنوان کرد :
"
آرزوي خورشيد کافي براي تو مي‌کنم که افکارت را روشن نگاه دارد بدون توجه به اينکه روز چقدر تيره است.
آرزوي باران کافي براي تو مي‌کنم که زيبايي بيشتري به روز آفتابيت بدهد .
آرزوي شادي کافي براي تو مي‌کنم که روحت را زنده و ابدي نگاه دارد .
آرزوي رنج کافي براي تو مي‌کنم که کوچکترين خوشي‌ها به بزرگترينها تبديل شوند .
آرزوي بدست آوردن کافي براي تو مي‌کنم که با هرچه مي‌خواهي راضي باشي .
آرزوي از دست دادن کافي براي تو مي‌کنم تا بخاطر هر آنچه داري شکرگزار باشي .
آرزوي سلام‌هاي کافي براي تو مي‌کنم که بتواني خداحافظي آخرين راحتري داشته باشي ."
 
بعد شروع به گريه کرد و از آنجا رفت ...
مي گويند که تنها يک دقيقه طول مي‌کشد که دوستي را پيدا کنيد٬ يکساعت مي‌کشد تا از او قدرداني کنيد اما يک عمر طول مي‌کشد تا او را فراموش کنيد ...
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 21:45  توسط سهیل   | 

پدر منو ببخش

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 21:39  توسط سهیل   | 

ساموئل مارتین جردن

 

آشنایی با ساموئل مارتین جردن، مدیر آمریکایی دبیرستان البرز

و دلیل نامگذاری خیابان جردن تهران

عکس یادگاری در مقابل مک ‌کورمیک‌ هال، در سال ۱۳۰۹ هجری خورشیدی

دکتر ساموئل مارتین جردن (به انگلیسی: Samuel M. Jordan) از سال ۱۸۹۹ تا سال ۱۹۴۰ ریاست کالج آمریکایی تهران (دبیرستان البرز) را به عهده داشت. او بانی و سازنده دبیرستان البرز و مدرسه دخترانه آمریکایی تهران است.

جردن در سال ۱۸۷۱ میلادی در نزدیکی شهر یورک در پنسیلوانیا بدنیا آمد. پس از تحصیل در دبستان و دبیرستان در سال ۱۸۹۵ میلادی از کالج لافایت درجه B.A (لیسانس) گرفت. در سال ۱۸۹۸ درجه استادی علوم الهی (ام.ا) از دانشگاه پرینستون را دریافت کرد. در سال ۱۹۱۶ کالج لافایت او را با درجه D.D (دکتر در حکمت و فلسفه) شناخت و در سال ۱۹۳۵ میلادی از کالج واشنگتن و جفرسون بدرجهٔ دکترای حقوق نائل شد.

دکتر جردن در سال ۱۸۹۸ میلادی (۱۲۷۸ خورشیدی) به ایران آمد و یک سال بعد ریاست مدرسه را به عهده گرفت .در سال ۱۹۱۳ میلادی (۱۲۹۲ خورشیدی) با راه‌اندازی کلاس‌های باقیمانده دوره دوازده ساله دبیرستان تکمیل گردید. در سال ۱۹۱۸ میلادی (۱۲۹۷ خورشیدی) اولین ساختمان شبانه‌روزی که در آن زمان، مک کورمیک‌ هال (Maccormick Hall) نامیده می‌شد و یک ساختمان دیگر پایان یافت.

 به پاس خدمات فرهنگی وی در کالج البرز، دو مدال و نشان به او عطا کرد:

  • در سال ۱۳۰۰ هجری خورشیدی، وی یک قطعه نشان و مدال درجه دوم علمی

  • بار دیگر در سال ۱۳۱۹ هجری خورشیدی، وی و خانمش به دریافت نشان درجه یک علمی دیگر مفتخر شدند.

دکتر جردن، در سال ۱۳۱۹ هجری خورشیدی از ایران رفت.

دکتر جردن پس از بازگشت به آمریکا، در سال ۱۳۲۳ هجری خورشیدی، دوباره به ایران آمد و مورد استقبال شاگردان و مریدانش قرار گرفت. او ایران را وطن دوم خود می ‌نامید و همواره از آن به نیکی یاد می‌کرد. وی در سال ۱۳۳۳ هجری خورشیدی، در ۸۱ سالگى در آمريكا در گذشت.

در سال ۱۳۲۶ هجری خورشیدی، مراسمی به یاد او و برای بزرگداشت او در تالار دبیرستان البرز برگزار شد و نیم تنه سنگی وی را که استاد ابوالحسن صدیقی تراشیده بود، در کنار در ورودی آن نصب کردند. این پیکره بعدا به کتابخانه دانشگاه صنعتی امیرکبیر منتقل گردید.


بزرگراه آفریقا در شمال تهران، در زمان رژیم گذشته، به یادبود وی خیابان جردن نام گرفته بود، نامی که هنوز هم بطور غیر رسمی کاربرد دارد.

کتابی به نام "روش دکتر جردن" به قلم شکرالله ناصر در دیماه ۱۳۲۳ در تهران منتشر شده که در آن به شیوه کار وی و اداره دبیرستان پرداخته است.

از خاطرات و کلمات دکتر جردن

  • "من میلیونر هستم زیرا هزارها فرزند دارم که هر کدام برای من، برای ایران و برای دنیا میلیونها ارزش دارند."

"بچه‏ها مملكت شما سابقهٔ درخشانى داشته است. بازگشت به آن روزگار درخشش بستگى به همت و شجاعت و كوشش شما دارد. اميدوارم حرف من در گوش و قلب شما باشد و براى ملت و كشورتان مفيد واقع شويد."

برای دروغ ده شاهی کفاره تعیین کرده بود.

اگر در جیب کسی سیگار پیدا میشد یک تومان جریمه داشت.

اگر از دانش‏آموزى سئوالى مى‏كرد و او بلد نبود، مى‏گفت: "كلّه به ‏كار، كدو كنار."

میگفت " سیگار لوله بی مصرفی است که یک سر آن آتش و سر دیگر آن احمقی است!"

لوطى‏ را در معنايى منفى ـ در مايهٔ الواط ـ به ‏كار مى‏برد و مى‏گفت: "غيرت، همت، زحمت، كار، كوشش: اينها به آدم‏آباد مى‏رسد. سستى، بى‏حالى، كارنكردن، بارى‏ به ‏هرجهت بودن به لوطى‏آباد مى‏رسد."

    از دیگر بزرگان دربارهٔ او

    تا كشور ما جايگه جردن شد
      بس خارستان كز مددش گلشن شد
      اين باغ هنر كه دور از او بود، كنون‏
      چشمش به جمال باغبان روشن شد

    و نيز:

    نادانى چيست جز به غفلت مردن؟
      بايد به علاج از اين مرض جان بردن
      گفتم كه طبيب درد نادانى كيست؟
      پير خردم گفت كه جردن، جردن!

    + نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 21:29  توسط سهیل   | 

    ّFive Golden Rules

     

    قانون طلايي اول:

    بايد زني داشته باشيد که در کارهاي خانه کمک کند،خوب آشپزي کند، گردگيري کند...

     http://cpanel-11.greensat.net/~rozaneho/archive/87/mordad/hamsardari/image005.gif

    قانون طلايي دوم:

    بايد زني داشته باشيد که سرگرمتان کند، شما رابخنداند، باعث فراموشي غصه شود...

    http://cpanel-11.greensat.net/~rozaneho/archive/87/mordad/hamsardari/image003.gif

    قانون طلايي سوم:

    بايد زني داشته باشيد که بتوانيد به او اطمينان کنيد و مطمئن باشيد هيچوقت به شمادروغ نميگويد....

    http://cpanel-11.greensat.net/~rozaneho/archive/87/mordad/hamsardari/image004.gif

    قانون طلايي چهارم:

    بايد زني داشته باشيد که در کنارش به آرامش برسيد و از بودن با او لذت ببريد...

    http://cpanel-11.greensat.net/~rozaneho/archive/87/mordad/hamsardari/image002.gif

    قانون طلايي پنجم:

    خيلي خيلي مهم است که اين چهار زن از وجود يکديگربيخبر باشند

    + نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 21:22  توسط سهیل   | 

    بشوم چلچله پر بزنم پر

     

    beshoom chelchele par bazenem par

    بشوم چلچله پر بزنم پر
    she yare bavinem rahat nelem sar
    يار خود را ببينم راحت تنها يش نگذارم
    sare koye bala dar dashte hali
    بالاي كوه درختي الوچه داشت
    bordeme bachine ling borde tali
    رفتم بچينم پايم تيغ رفت
    elahi bamire sahabe tali
    الهي بميرد صاحب تيغ
    ke neshte men borem she yare pali
    که نگذاشت (مانع شد)بروم پهلوي يارم
    te vese khastene mere bakhoshen
    براي تو ميخواستن من را بکشند
    kafane gharibi me tan daposhen
    کفن غربت تنم کنند
    kafane gharibi sedr hasto kafor
    کفن غربت صدر است و کافور
    arezoye tere venebarem gor
    آرزوي تو را بايد به گور ببرم
    me goshtebaverin dihat be dihat
    گوشت مرا ببريد ده به ده
    hamere kam hadin me yare ziad
    به همه کم بدهيد و به يارم زياد

     

    + نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 1:6  توسط سهیل   | 

    آواز عاشقانه

     

    آواز عاشقانه‌ي ما در گلو شكست
    حق با سكوت بود، صدا در گلو شكست

    ديگر دلم هواي سرودن نمي‌كند
    تنها بهانه‌ي دل ما در گلو شكست

    سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
    آن گريه‌هاي عقده‌گشا در گلو شكست

    اي داد، كس به داغ دل باغ، دل نداد
    اي واي، هاي‌هاي عزا در گلو شكست

    آن روزهاي خوب كه ديديم، خواب بود
    خوابم پريد و خاطره‌ها در گلو شكست

    "بادا" مباد گشت و "مبادا" ‌به باد رفت
    "آيا" ز ياد رفت و "چرا" در گلو شكست

    فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
    نفرين و آفرين و دعا در گلو شكست

    تا آمدم كه با تو خداحافظي كنم
    بغضم امان نداد و خدا..... در گلو شكست

     

    + نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 1:26  توسط سهیل   | 

    باز باران

     

    باز باران

     با ترانه

    با گوهر های فراوان

    می خورد بر بام خانه

     

    من به پشت شيشه تنها

    ايستاده :

    در گذرها

    رودها راه اوفتاده.

     

    شاد و خرم

    يک دوسه گنجشک پرگو

    باز هر دم

    می پرند اين سو و آن سو

     

    می خورد بر شيشه و در

    مشت و سيلی

    آسمان امروز ديگر

    نيست نيلی

     

    يادم آرد روز باران

     گردش يک روز ديرين

    خوب و شيرين

    توی جنگل های گيلان:

     

    کودکی دهساله بودم

    شاد و خرم

    نرم و نازک

    چست و چابک

      

    از پرنده

    از چرنده

    از خزنده

    بود جنگل گرم و زنده

     

    آسمان آبی چو دريا

    يک دو ابر اينجا و آنجا

    چون دل من

    روز روشن

     

    بوی جنگل تازه و تر

    همچو می مستی دهنده

    بر درختان می زدی پر

    هر کجا زيبا پرنده

     

    برکه ها آرام و آبی

    برگ و گل هر جا نمايان

    چتر نيلوفر درخشان

    آفتابی

     

    سنگ ها از آب جسته

    از خزه پوشيده تن را

    بس وزغ آنجا نشسته

    دمبدم در شور و غوغا

     

    رودخانه

    با دوصد زيبا ترانه

    زير پاهای درختان

    چرخ می زد ... چرخ می زد همچو مستان

     

    چشمه ها چون شيشه های آفتابی

    نرم و خوش در جوش و لرزه

    توی آنها سنگ ريزه

    سرخ و سبز و زرد و آبی

     

    با دوپای کودکانه

    می پريدم همچو آهو

    می دويدم از سر جو

    دور می گشتم زخانه

     

    می پراندم سنگ ريزه

    تا دهد بر آب لرزه

    بهر چاه و بهر چاله

    می شکستم کرده خاله

     

    می کشانيدم به پايين

    شاخه های بيدمشکی

    دست من می گشت رنگين

    از تمشک سرخ و وحشی

     

    می شنيدم از پرنده

    داستانهای نهانی

    از لب باد وزنده

    راز های زندگانی

     

    هرچه می ديدم در آنجا

    بود دلکش ، بود زيبا

    شاد بودم

    می سرودم :

     

    " روز ! ای روز دلارا !

    داده ات خورشيد رخشان

    اين چنين رخسار زيبا

    ورنه بودی زشت و بی جان !

     

    " اين درختان

    با همه سبزی و خوبی

    گو چه می بودند جز پاهای چوبی

    گر نبودی مهر رخشان !

     

    " روز ! ای روز دلارا !

    گر دلارايی ست ، از خورشيد باشد

    ای درخت سبز و زيبا

    هرچه زيبايی ست از خورشيد باشد ... "

     

    اندک اندک ، رفته رفته ، ابرها گشتند چيره

    آسمان گرديده تيره

    بسته شد رخساره خورشيد رخشان

    ريخت باران ، ريخت باران

     

    جنگل از باد گريزان

    چرخ ها می زد چو دريا

    دانه های گرد باران

    پهن می گشتند هر جا

     

    برق چون شمشير بران

    پاره می کرد ابرها را

    تندر ديوانه غران

    مشت می زد ابرها را

     

     روی برکه مرغ آبی

    از ميانه ، از کناره

    با شتابی

    چرخ می زد بی شماره

     

    گيسوی سيمين مه را

    شانه می زد دست باران

    باد ها با فوت خوانا

    می نمودندش پريشان

     

    سبزه در زير درختان

    رفته رفته گشت دريا

    توی اين دريای جوشان

    جنگل وارونه پيدا 

     

    بس دلارا بود جنگل

    به ! چه زيبا بود جنگل

    بس ترانه ، بس فسانه

    بس فسانه ، بس ترانه

     

    بس گوارا بود باران

    وه! چه زيبا بود باران 

    می شنيدم اندر اين گوهرفشانی

    رازهای جاودانی ،پند های آسمانی

     

    " بشنو از من کودک من

    پيش چشم مرد فردا

    زندگانی - خواه تيره ، خواه روشن -

    هست زيبا ، هست زيبا ، هست زيبا ! "

     

     

    + نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 1:9  توسط سهیل   | 

    خدایا داری چیکار می کنی

     

    خدایا توام زدی به دربی خیالی ؟!؟
    یا نکنه دیگه حال بازی نداری و فقط تاس میندازی!؟!
    ببین من دیگه نه "حکمت"سرم میشه
    "نه "دست تقدیر"نه چیزی شیبه "سرنوشت"
    بسه هر چی خودمونو با این کلمه ها گول زدیم و سرمونو شیره مالیدیم
    اگه نمی خوای به حرفام گوش کنی ،زحمت نکش گوشاتو بگیر
    چون میخوام  "دااااااااااااااااااااااد"  بزنم
     
     
    + نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 22:55  توسط سهیل   | 

    سرنوشت

     

    "سرنوشت یک موضوع اتفاقی نیست،

    بلکه یک چیزه انتخابیه.

    چیزی نیست که در انتظارش بشینی،

    باید بدستش بیاری"

     

    + نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 22:42  توسط سهیل   | 

    معرفی سایت مورد علاقه خودم به دوستان عزیز

     

    وب سایت شخصی دکتر ساسان محمدی       http://www.sasanmohammadi.ir/    

     

    وب سایت رسمی دکتر ساسان محمدی         http://www.s-mohammadi.com/

     

     

    + نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 20:18  توسط سهیل   | 

    دلم ...

     
    دلم دیوانه شد، ای عاقلان آرید زنجیری
     

    که نبود چاره دیوانه جز زنجیر توبیری
     
    + نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 0:54  توسط سهیل   | 

    تو

     

    پیش از تو آب معنی دریا شدن نداشت

     

    + نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 22:8  توسط سهیل   | 

    خیلی دیره

    بهاران می رسد از ره

     

    ولی بلبل نمی خواند

    + نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 21:41  توسط سهیل   | 

    میدووونی؟

     

     

     

    + نوشته شده در  شنبه نوزدهم شهریور 1384ساعت 11:6  توسط سهیل   | 

    آرامش خاطر

     

    آرامش خاطر مرا چنگ زدند

    زیرا که به آفتاب شبرنگ زدند

     

    ---------------------- 

    دیروز دلم گرفت وقتی دیدم

    گنجشک غریب کوچه را سنگ زدند

     

                                                                                                  

     

    + نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم مرداد 1384ساعت 13:35  توسط سهیل   | 

    سنگ قبر آرزو

    به ياد يک خاطره گمشده

    سنگ قبر آرزو
    آسمان چشم او آيينه کیست؟
    آنکه چون آيينه با من روبرو بود
    درد و نفرین
    درد و نفرین بر سفر باد
    سرنوشت اين جدايی
    دست او بود
    .......
    ِDownload, Listen and enjoy!
     
     
    + نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1384ساعت 10:43  توسط سهیل   |