please wait... |
بزرگترین حفره دنیا در روسیه
این حفره بزرگ در واقع یک معدن الماس در سیبری شرقی در نزدیکی شهر میرنا در روسیه است. عمق این حفره 525 متر و قطر آن 1.25
کیلومتر است.
این ماشین خاکبرداری نیز بزرگترین ماشین دنیا به طول 13.36 متر و عرض 7.78 متر و ارتفاع 6.65 متر است که در حفره مورد نظر به کار می رود.
که البته این ماشین غول پیکر در برابر این حفره تنها یک نقطه بسیار کوچک است. به فلش قرمز در عکس توجه کنید.
مکش هوایی که در بالای این حفره به وجود آمده است بارها منجر به چندین حادثه و برخورد هلیکوپترها به یکدیگر شده است. به همین دلیل در حال حاضر هر گونه پردازی بر فراز این حفره ممنوع می باشد.
عکسی از یک ماهواره فضایی و حفره مورد نظر ....
آشنایی با ساموئل مارتین جردن، مدیر آمریکایی دبیرستان البرز
و دلیل نامگذاری خیابان جردن تهران
عکس یادگاری در مقابل مک کورمیک هال، در سال ۱۳۰۹ هجری خورشیدی
دکتر ساموئل مارتین جردن (به انگلیسی: Samuel M. Jordan) از سال ۱۸۹۹ تا سال ۱۹۴۰ ریاست کالج آمریکایی تهران (دبیرستان البرز) را به عهده داشت. او بانی و سازنده دبیرستان البرز و مدرسه دخترانه آمریکایی تهران است.
جردن در سال ۱۸۷۱ میلادی در نزدیکی شهر یورک در پنسیلوانیا بدنیا آمد. پس از تحصیل در دبستان و دبیرستان در سال ۱۸۹۵ میلادی از کالج لافایت درجه B.A (لیسانس) گرفت. در سال ۱۸۹۸ درجه استادی علوم الهی (ام.ا) از دانشگاه پرینستون را دریافت کرد. در سال ۱۹۱۶ کالج لافایت او را با درجه D.D (دکتر در حکمت و فلسفه) شناخت و در سال ۱۹۳۵ میلادی از کالج واشنگتن و جفرسون بدرجهٔ دکترای حقوق نائل شد.
دکتر جردن در سال ۱۸۹۸ میلادی (۱۲۷۸ خورشیدی) به ایران آمد و یک سال بعد ریاست مدرسه را به عهده گرفت .در سال ۱۹۱۳ میلادی (۱۲۹۲ خورشیدی) با راهاندازی کلاسهای باقیمانده دوره دوازده ساله دبیرستان تکمیل گردید. در سال ۱۹۱۸ میلادی (۱۲۹۷ خورشیدی) اولین ساختمان شبانهروزی که در آن زمان، مک کورمیک هال (Maccormick Hall) نامیده میشد و یک ساختمان دیگر پایان یافت.
به پاس خدمات فرهنگی وی در کالج البرز، دو مدال و نشان به او عطا کرد:
در سال ۱۳۰۰ هجری خورشیدی، وی یک قطعه نشان و مدال درجه دوم علمی
بار دیگر در سال ۱۳۱۹ هجری خورشیدی، وی و خانمش به دریافت نشان درجه یک علمی دیگر مفتخر شدند.
دکتر جردن، در سال ۱۳۱۹ هجری خورشیدی از ایران رفت.
دکتر جردن پس از بازگشت به آمریکا، در سال ۱۳۲۳ هجری خورشیدی، دوباره به ایران آمد و مورد استقبال شاگردان و مریدانش قرار گرفت. او ایران را وطن دوم خود می نامید و همواره از آن به نیکی یاد میکرد. وی در سال ۱۳۳۳ هجری خورشیدی، در ۸۱ سالگى در آمريكا در گذشت.
در سال ۱۳۲۶ هجری خورشیدی، مراسمی به یاد او و برای بزرگداشت او در تالار دبیرستان البرز برگزار شد و نیم تنه سنگی وی را که استاد ابوالحسن صدیقی تراشیده بود، در کنار در ورودی آن نصب کردند. این پیکره بعدا به کتابخانه دانشگاه صنعتی امیرکبیر منتقل گردید.
بزرگراه آفریقا در شمال تهران، در زمان رژیم گذشته، به یادبود وی خیابان جردن نام گرفته بود، نامی که هنوز هم بطور غیر رسمی کاربرد دارد.
کتابی به نام "روش دکتر جردن" به قلم شکرالله ناصر در دیماه ۱۳۲۳ در تهران منتشر شده که در آن به شیوه کار وی و اداره دبیرستان پرداخته است.
از خاطرات و کلمات دکتر جردن
"من میلیونر هستم زیرا هزارها فرزند دارم که هر کدام برای من، برای ایران و برای دنیا میلیونها ارزش دارند."
"بچهها مملكت شما سابقهٔ درخشانى داشته است. بازگشت به آن روزگار درخشش بستگى به همت و شجاعت و كوشش شما دارد. اميدوارم حرف من در گوش و قلب شما باشد و براى ملت و كشورتان مفيد واقع شويد."
برای دروغ ده شاهی کفاره تعیین کرده بود.
اگر در جیب کسی سیگار پیدا میشد یک تومان جریمه داشت.
اگر از دانشآموزى سئوالى مىكرد و او بلد نبود، مىگفت: "كلّه به كار، كدو كنار."
میگفت " سیگار لوله بی مصرفی است که یک سر آن آتش و سر دیگر آن احمقی است!"
لوطى را در معنايى منفى ـ در مايهٔ الواط ـ به كار مىبرد و مىگفت: "غيرت، همت، زحمت، كار، كوشش: اينها به آدمآباد مىرسد. سستى، بىحالى، كارنكردن، بارى به هرجهت بودن به لوطىآباد مىرسد."
از دیگر بزرگان دربارهٔ او
تا كشور ما جايگه جردن شد
بس خارستان كز مددش گلشن شد
اين باغ هنر كه دور از او بود، كنون
چشمش به جمال باغبان روشن شد
و نيز:
نادانى چيست جز به غفلت مردن؟
بايد به علاج از اين مرض جان بردن
گفتم كه طبيب درد نادانى كيست؟
پير خردم گفت كه جردن، جردن!
قانون طلايي اول:
بايد زني داشته باشيد که در کارهاي خانه کمک کند،خوب آشپزي کند، گردگيري کند...
قانون طلايي دوم:
بايد زني داشته باشيد که سرگرمتان کند، شما رابخنداند، باعث فراموشي غصه شود...
قانون طلايي سوم:
بايد زني داشته باشيد که بتوانيد به او اطمينان کنيد و مطمئن باشيد هيچوقت به شمادروغ نميگويد....
قانون طلايي چهارم:
بايد زني داشته باشيد که در کنارش به آرامش برسيد و از بودن با او لذت ببريد...
قانون طلايي پنجم:
خيلي خيلي مهم است که اين چهار زن از وجود يکديگربيخبر باشند
beshoom chelchele par bazenem par
بشوم چلچله پر بزنم پر
she yare bavinem rahat nelem sar
يار خود را ببينم راحت تنها يش نگذارم
sare koye bala dar dashte hali
بالاي كوه درختي الوچه داشت
bordeme bachine ling borde tali
رفتم بچينم پايم تيغ رفت
elahi bamire sahabe tali
الهي بميرد صاحب تيغ
ke neshte men borem she yare pali
که نگذاشت (مانع شد)بروم پهلوي يارم
te vese khastene mere bakhoshen
براي تو ميخواستن من را بکشند
kafane gharibi me tan daposhen
کفن غربت تنم کنند
kafane gharibi sedr hasto kafor
کفن غربت صدر است و کافور
arezoye tere venebarem gor
آرزوي تو را بايد به گور ببرم
me goshtebaverin dihat be dihat
گوشت مرا ببريد ده به ده
hamere kam hadin me yare ziad
به همه کم بدهيد و به يارم زياد
آواز عاشقانهي ما در گلو شكست
حق با سكوت بود، صدا در گلو شكست
ديگر دلم هواي سرودن نميكند
تنها بهانهي دل ما در گلو شكست
سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گريههاي عقدهگشا در گلو شكست
اي داد، كس به داغ دل باغ، دل نداد
اي واي، هايهاي عزا در گلو شكست
آن روزهاي خوب كه ديديم، خواب بود
خوابم پريد و خاطرهها در گلو شكست
"بادا" مباد گشت و "مبادا" به باد رفت
"آيا" ز ياد رفت و "چرا" در گلو شكست
فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرين و آفرين و دعا در گلو شكست
تا آمدم كه با تو خداحافظي كنم
بغضم امان نداد و خدا..... در گلو شكست



باز باران
با ترانه
با گوهر های فراوان
می خورد بر بام خانه
من به پشت شيشه تنها
ايستاده :
در گذرها
رودها راه اوفتاده.
شاد و خرم
يک دوسه گنجشک پرگو
باز هر دم
می پرند اين سو و آن سو
می خورد بر شيشه و در
مشت و سيلی
آسمان امروز ديگر
نيست نيلی
يادم آرد روز باران
گردش يک روز ديرين
خوب و شيرين
توی جنگل های گيلان:
کودکی دهساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازک
چست و چابک



از پرنده
از چرنده
از خزنده
بود جنگل گرم و زنده
آسمان آبی چو دريا
يک دو ابر اينجا و آنجا
چون دل من
روز روشن
بوی جنگل تازه و تر
همچو می مستی دهنده
بر درختان می زدی پر
هر کجا زيبا پرنده
برکه ها آرام و آبی
برگ و گل هر جا نمايان
چتر نيلوفر درخشان
آفتابی
سنگ ها از آب جسته
از خزه پوشيده تن را
بس وزغ آنجا نشسته
دمبدم در شور و غوغا
رودخانه
با دوصد زيبا ترانه
زير پاهای درختان
چرخ می زد ... چرخ می زد همچو مستان
چشمه ها چون شيشه های آفتابی
نرم و خوش در جوش و لرزه
توی آنها سنگ ريزه
سرخ و سبز و زرد و آبی
با دوپای کودکانه
می پريدم همچو آهو
می دويدم از سر جو
دور می گشتم زخانه
می پراندم سنگ ريزه
تا دهد بر آب لرزه
بهر چاه و بهر چاله
می شکستم کرده خاله
می کشانيدم به پايين
شاخه های بيدمشکی
دست من می گشت رنگين
از تمشک سرخ و وحشی
می شنيدم از پرنده
داستانهای نهانی
از لب باد وزنده
راز های زندگانی
هرچه می ديدم در آنجا
بود دلکش ، بود زيبا
شاد بودم
می سرودم :
" روز ! ای روز دلارا !
داده ات خورشيد رخشان
اين چنين رخسار زيبا
ورنه بودی زشت و بی جان !
" اين درختان
با همه سبزی و خوبی
گو چه می بودند جز پاهای چوبی
گر نبودی مهر رخشان !
" روز ! ای روز دلارا !
گر دلارايی ست ، از خورشيد باشد
ای درخت سبز و زيبا
هرچه زيبايی ست از خورشيد باشد ... "
اندک اندک ، رفته رفته ، ابرها گشتند چيره
آسمان گرديده تيره
بسته شد رخساره خورشيد رخشان
ريخت باران ، ريخت باران
جنگل از باد گريزان
چرخ ها می زد چو دريا
دانه های گرد باران
پهن می گشتند هر جا
برق چون شمشير بران
پاره می کرد ابرها را
تندر ديوانه غران
مشت می زد ابرها را
روی برکه مرغ آبی
از ميانه ، از کناره
با شتابی
چرخ می زد بی شماره
گيسوی سيمين مه را
شانه می زد دست باران
باد ها با فوت خوانا
می نمودندش پريشان
سبزه در زير درختان
رفته رفته گشت دريا
توی اين دريای جوشان
جنگل وارونه پيدا
بس دلارا بود جنگل
به ! چه زيبا بود جنگل
بس ترانه ، بس فسانه
بس فسانه ، بس ترانه
بس گوارا بود باران
وه! چه زيبا بود باران
می شنيدم اندر اين گوهرفشانی
رازهای جاودانی ،پند های آسمانی
" بشنو از من کودک من
پيش چشم مرد فردا
زندگانی - خواه تيره ، خواه روشن -
هست زيبا ، هست زيبا ، هست زيبا ! "



"سرنوشت یک موضوع اتفاقی نیست،
بلکه یک چیزه انتخابیه.
چیزی نیست که در انتظارش بشینی،
باید بدستش بیاری"
وب سایت شخصی دکتر ساسان محمدی http://www.sasanmohammadi.ir/
وب سایت رسمی دکتر ساسان محمدی http://www.s-mohammadi.com/




پیش از تو آب معنی دریا شدن نداشت
بهاران می رسد از ره
ولی بلبل نمی خواند
آرامش خاطر مرا چنگ زدند
زیرا که به آفتاب شبرنگ زدند
----------------------
دیروز دلم گرفت وقتی دیدم
گنجشک غریب کوچه را سنگ زدند
به ياد يک خاطره گمشده